+ نوشته شده در یکشنبه
1390/11/02ساعت 19:13  توسط نوه
|
مادربزرگ موهای فر زیبایی دارد ، شانه شان نمی کند . یعنی خیلی کم پیش می آید که شانه شان کند . پدر بزرگ عاشق مو هایش بوده ، خودش می گوید .
مادر بزرگ می گوید آدم ها بعد از دندان هایشان با موهایشان حرف می زنند . می گوید آدم ها را به شکل و رنگ دندان هایشان می شناسد . می گوید اصلا نمی تواند با آن هایی که دندان های زردی دارند صحبت کند . می گوید هنگام صحبت با آن ها تمرکزش به هم می ریزد .
جلوی آینه ایستاده و موهایش را می بندد . مانتو اش را می پوشد و آماده می شود که برود .
کجا می ری ؟
آرایشگاه .
آهان .
نمی پرسم برای چه . اما یادم می آید که همین چند روز پیش برای اصلاح ابرو رفت . توی حیاط است . کفش کتانی زردش را می بندد و می رود .
////
توی حیاط لبه ی حوض نشسته ام و پاهایم را در حوض انداخته ام . برای ماهی ها نان تکه تکه می کنم و آن ها دور انگشت هایم جمع شده اند .
صدای چرخاندن کلید در قفل می آید . مادربزرگ می آید تو . همان جا جلوی در شالش را باز می کند و من مبهوت نگاه می کنم . می خندد.
مادر بزرگ ؟ پسرانه ی پسرانه ؟
پسرانه ی پسرانه .
پس فر هایت ؟
این همه سال با تمام آن موج ها و علامت و حرف ها در سرم این سو و آن سو رفتم . همین امروز فهمیدم هیچ وقت موهای صاف نمی توانند با فر ها برابری کنند .
باید پر از نشانه باشد موهایت تا بفهمی راهی که می روی . جاده ای که در آن قدم می گذاری همانی ست که باید می رفتی .
اما می دانی مو های صاف و خلوت فقط می گویند برو ، گور بابای نشانه ها .
باید چند ماهی منتظر بمانم تا فرها برگردند .
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/08/25ساعت 20:30  توسط نوه
|
"همه چیز در ذهنمان شکل می گیرد و بعد بنگ می پکد و می رود پی کارش . همیشه همان اتفاقی می افتد که نمی خواستیم این که می گویم همیشه به این معنی نیست که با استثنائات مشکل دارم . اما باور کنید در هر استثنایی همیشه هزار حیله و دروغ و نارو زدن به این و ان است ."
مادر بزرگ دارد تلفنی صحبت می کند . نمی دانم با چه کسی . می شنوم که این ها را می گوید . بعد یک هو این بحث تمام می شود و ناگهان با قطعیت می گوید :" خانم من سریال نمی بینم . من اصلا هیچ چیزی را دنبال نمی کنم . نه معلوم است که در خانه مان تلوزیون داریم . اما قرار نیست که همیشه روشن باشد . خانم . "
دارم گوش می کنم و طرح می کشم . در اتاقم هستم . می روم بیرون که برای خودم و شاید مادربزرگ اگر خواست قهوه درست کنم .
مادر بزرگ گوشی تلفن روی یک گوشش است و همراهش در دست دیگر . می بینم دارد شماره ی جایی را می گیرد .
" خانم من پشت خطی دارم . " خدا حافظی می کند .
" روش خوبی برای خلاص شدن از شر کسی ست که خودش حاضر نیست زحمت را کم کند . " این ها می گویم و می پرسم که قهوه ؟ او هم می گوید" از جمله ی نیکی و پرسش از بچگی بدش می امده و همین طور ادم هایی که از یک شاخه به شاخه ی دیگر می پرند . "
در لیوانی که خیلی هم زیاد می دانم دوستش دارد برایش قهوه می ریزم . نشسته ایم روی کاناپه ی جلوی تلویزیون . مادر بزرگ دارد یکی از این جوراب های رنگی زمستانی را می بافد . کلی از این ها برایم بافته . این یکی یشمی است . ان ها همه رنگ های شاد و جیغ بودند . انگار از نگاهم به کاموا سوالم را متوجه شده باشد . می گوید :" به تناسب تغییر رنگ ها در طرح هایت این رنگ را انتخاب کردم ."
از کسی که پشت خط بود می پرسم و او می گوید :" زنی بوده که فکر می کند تلف شده . داشتم با او صحبت می کردم که ناگهان پرسید فلان سریال را می بینم یا نه . می دانی این چیز ها عصبانیم می کند ."
می گویم این روز ها خیلی کسلم . می گوید می دانی من وقت هایی که هم سن تو بودم بی حوصله که می شدم نقاشی می کشیدم . اما پیشنهاد این کار به تو مثل تفاوت نگاه ساحل نشین ها و در حسرت دریاها به دریاست .
می پرسم چرا هیچ وقت عاشق نشده ؟ می گوید : چون هیچ وقت سریال دیدن را دوست نداشته ؟
زل زده ام به چشم هایش . می فهمد که متوجه نشده ام . می گوید : همیشه از به دنبال کردن بدش می امده . می گوید عشق یعنی انتظاز . یعنی کانل را عوض نکن . همین جا بنشین و خوب به من خیره شو . بعد من می گذارم می روم و تو منتظرم بمان . تو خسته می شوی و می روی سریال های دیگر را میبینی . بعد می بینی کلی عشق داری برای شدن . حالا تو میمانی و معشوق هایی که از هر کدامشان یک تکه را برداشته ای . که دانه دانه تمام می شوند و نمی توانی حتی صدایشان کنی . نمی دانی حتی اسمشان چه بوده . می روی سراغ بعدی . می بینی ؟ . تو همیشه تنها می میمانی . با عشق . یا بی عشق .
می گویم : خوب اما می شود عشق را در لحظه هم پیدا کرد .
می گوید صبر می کند تا عاشق شوم و بعد جواب ای جمله ام را خواهد داد .
بلند می شوم و می روم پی عشق.
+ نوشته شده در شنبه
1390/05/01ساعت 23:45  توسط نوه
|
امروز قرار بود ساسان بیاید این جا . ساسان پسر خاله شیدا . ان قدر مضحک و خشک است که حال همه را به هم می زند . همیشه کفش های رسمی می پوشد . از همین ها که ادم شب عروسی اش به زور پایش می کند . به قول مادربزرگم بیچاره پاهایش . معلوم نیست چه قدر دلشان لک زده برای یک بار کتانی را امتحان کردن . می خواهد بیاید اینجا که در مورد مسئله ی بزرگی با مادربزرگم صحبت کند . اما نه من و نه مادر بزرگ هیچ کداممان نمی دانیم چه مسئله ای . مادر بزرگ می گوید : تلفن که زنگ خورده و او طبق عادت همیشگی بعد از سه زنگ جواب داده و ساسان با ان صدای جدی اش گفته : سلام مادر جون . امروز می ایم خانه . مسئله ی مهمی ست که باید به شما بگویم و بعد هم گفته که حالتان را بعدا می پرسم و وقت ندارم . خدا حافظ .
کار های جدی هم می کند لابد که همیشه جلسه دارد و همیشه هم وقت ندارد .
عصر می شود . مادر بزرگ کتاب شازده کوچولو را به من داده تا برایش نقاشی اش را بکشم . من در اتاق کار هستم و نقاشی می کشم که زنگ در را می زنند . مادر بزرگ در را باز می کند . عجیب است که حاضر نشد به اپارتمان برویم . گفت این یک راز است . باید کمی بزرگتر شوم تا درک کنم . در را که باز کرد ساسان بر خلاف همیشه خودش را انداخت توی خانه . توی بغل مادرجون و یک هو زد زیر گریه . من از پشت پنجره ماتم برده بود . نقاشی را کشیدم فقط پاهایش مانده بود و رنگش .
هیچ از حرف هایش را نشنیدم . اما ساسان کفش های کتانی به پایش کرده بود و موهایش هم یک جور خاصی بود که قیافه اش را تماما تغییر داده بود . از ان پسر هایی شده بود که ادم دوست دارد دوستشان داشته باشد .
گریه می کرد و تندتند حرف می زد .
حواسم به کل پرت شده بود . ان قدر به کتانی های در پایش فکر کردم که نفهمیدم چه طور کفش کتانی برای شازده کوچولو کشیدم . فقط یک هو به نقاشی نگاه کردم و ماتم برد .
ساسان رفت . و مادر بزرگ تا در همراهی اش کرد .
امد توی اتاق و گفت : پسرک عاشق شده / تمام خودش را عوض کرده / حالا بی عشق با ته مانده ای از شخصیتی که مال خودش نیست تنها مانده . /
نقاشی را که دید گفت : انگار همه چیز را از پشت پنجره فهمیده ای.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/04/16ساعت 0:37  توسط نوه
|
شامپانزه ها حیوانات مورد علاقه اش هستند . توی اتاقش پر است از عکس هاشان . اما هیچ وقت حاضر نشد یکی از ان ها را در خانه داشته باشد . وقتی از او خیلی قبلتر ها دلیلش را پرسیدم . گفت : حیوان ها و ما راهمان جداست . گفت می شود ان ها را دوست داشت و به دنیایشان علاقه مند بود . اما اوردنشان به خانه مثل این است که یک فرشته را از بهشت را بیاوری به دنیای ادم ها . گند می زنی به زندگی اش . من هم مثل اغلب اوقات هیچ نگفتم .
داشتم توی اتاق نقاشی می کشیدم و به او نگاه می کردم از پنجره . داشت بند های کتانی صورتی اش را عوض می کرد . بند های بنفش جیغ و خوش رنگی را یک جور خاصی بست . بعد امد توی اتاقم با کفش ها . نشست کنارم و نگاه کرد به نقاشی . کتانی ها ی او را کشیدم وقتی که پاهایش درش هستند .
گفت که هیچ وقت بند های کتانی را نباید این ریختی بست / گفت حالش گرفته / گفت کتانی ها هویتشان از بین رفته / گفت کفش های پاشنه بلند پیش این ها شرف دارند / گفتم خوب چرا عوضش کرده ؟ / گفت فکر می کرده خوب می شود اما نشده . / گفتم برویم پیاده روی ؟ / گفت با این کفش ها / گفتم نه / رفتیم به سراغ کمد ارشیوش / کتانی های قرمزش را برداشت و گفت : بعضی وقت ها این خلاقیت های جدید گند می زنند به هویت اشیا .
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/04/14ساعت 0:43  توسط نوه
|
نشسته بودم کنارش . داشت با گوشی تاچ جدیدش ور می رفت . گفتم بگذارد که من هم کمی به ان نگاه کنم . گفت گوشی ناموس ادم است . ان هم وقتی تاچ باشد . من هم هیچ نگفتم . خواستم بلند شوم که پیشنهاد پیاده روی را داد . با این که از حرفش دل خور بودم قبول کردم . می دانستم پیاده روی با او حتی تا سر کوچه مثل یک دور دنیا را دیدن است و به صد بار تاچ و ماچ هم می ارزد . من حاضر بودم و او هم داشت بند های کفش کتانی مشکی اش را می بست . گفتم : امروز ؟ امروز چرا مشکی ؟ گفت : امروز صبح که از خواب بیدار شده چشم های خورشید خسته بوده و ورم کرده . انگار که شب قبل خوب نخوابیده است . مشکی پوشیدم تا زود تر شب شود . خورشید زیادی خسته است.
راست می گفت . امروز از همیشه بی حال تر می تابید .
در را که باز کردیم . کفش های کتانی مادر بزرگ شروع کردند به جست و جوی شب و مادر بزرگ ان روز فقط همین را گفت : وقت هایی که روشنایی بی حال و خسته است حتی اگر تاریکی پر از تنهایی و ترس و غم بود به سراغش برو . نه این که تاریکی خوب باشد نه . اما گاهی روشنایی به استراحت نیاز دارد . به یک خواب ارام .
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/04/12ساعت 23:57  توسط نوه
|