تبليغاتX
کفش های کتانی مادربزرگم

کفش های کتانی مادربزرگم

10 Returns

بسم الله الرحمن الرحیم

با استناد به عشق و حال خودم
دسترسۍ به تارنماۍ فراخوانده شده امكان پذير نمۍ باشد.

(یعنی یه جورایی عشق ام کشید)

(۱۰)

 

فرهنگی          خبری             ورزشی            خدمات اینترنتی        شبکه اجتماعی

شهیار قنبری          بهای ارز آزاد            استقلال تهران                عود نوح                                 بلاگفا

یغما گلرویی            بهای ارز دولتی         ناصر حجازی                علیرضا جی جی                      توییتر

سید علی صالحی                               سید مهدی رحمتی            

   

 

....

پ ن : اون یاهو آیدی بود Dreamdrumblog ...

پ ن : فکر می کنم هک (یا دزدیده یا منقضی ) شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/02ساعت 19:13  توسط نوه  | 

کتانی 5

مادربزرگ موهای فر زیبایی دارد ، شانه شان نمی کند . یعنی خیلی کم پیش می آید که شانه شان کند . پدر بزرگ عاشق مو هایش بوده ، خودش می گوید . 

مادر بزرگ می گوید آدم ها بعد از دندان هایشان با موهایشان حرف می زنند . می گوید آدم ها را به شکل و رنگ دندان هایشان می شناسد . می گوید اصلا نمی تواند با آن هایی که دندان های زردی دارند صحبت کند . می گوید هنگام صحبت با آن ها  تمرکزش به هم می ریزد .

جلوی آینه ایستاده و موهایش را می بندد . مانتو اش را می پوشد و آماده  می شود که برود .

کجا می ری ؟

آرایشگاه .

آهان .

نمی پرسم برای چه . اما یادم می آید که همین چند روز پیش برای اصلاح  ابرو رفت . توی حیاط است . کفش کتانی زردش را می بندد و می رود .

////

توی حیاط لبه ی حوض نشسته ام و پاهایم را در حوض انداخته ام . برای ماهی ها نان تکه تکه می کنم و آن ها دور انگشت هایم جمع شده اند .

صدای چرخاندن کلید در قفل می آید . مادربزرگ می آید تو . همان جا جلوی در شالش را باز می کند و من مبهوت نگاه می کنم . می خندد.

مادر بزرگ ؟ پسرانه ی پسرانه ؟

پسرانه ی پسرانه .

پس فر هایت ؟

این همه سال با تمام آن موج ها و علامت و حرف ها در سرم این سو و آن سو رفتم . همین امروز فهمیدم هیچ وقت موهای صاف نمی توانند با فر ها برابری کنند .

باید پر از نشانه باشد موهایت تا بفهمی راهی که می روی . جاده ای که در آن قدم می گذاری همانی ست که باید می رفتی .

اما می دانی مو های صاف و خلوت فقط می گویند برو ، گور بابای نشانه ها .

باید چند ماهی منتظر بمانم تا فرها برگردند .  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/25ساعت 20:30  توسط نوه  | 

کتانی 4

"همه چیز در ذهنمان شکل می گیرد و بعد بنگ می پکد و می رود پی کارش . همیشه همان اتفاقی می افتد که نمی خواستیم این که می گویم همیشه به این معنی نیست که با استثنائات مشکل دارم . اما باور کنید در هر استثنایی همیشه هزار حیله و دروغ و نارو زدن به این و ان است ."

مادر بزرگ دارد تلفنی صحبت می کند . نمی دانم با چه کسی . می شنوم که این ها را می گوید . بعد یک هو این بحث تمام می شود و ناگهان با قطعیت می گوید :" خانم من سریال نمی بینم . من اصلا هیچ چیزی را دنبال نمی کنم .  نه معلوم است که در خانه مان تلوزیون داریم . اما قرار نیست که همیشه روشن باشد . خانم .  "

دارم گوش می کنم و طرح می کشم . در اتاقم هستم . می روم بیرون که  برای خودم و شاید مادربزرگ اگر خواست  قهوه درست کنم .

مادر بزرگ گوشی تلفن روی یک گوشش است و همراهش در دست دیگر . می بینم دارد شماره ی جایی را می گیرد .

" خانم من پشت خطی دارم . " خدا حافظی می کند .

" روش خوبی برای خلاص شدن از شر کسی ست که خودش حاضر نیست زحمت را کم کند . " این ها می گویم و می پرسم که قهوه ؟  او هم می گوید" از جمله ی نیکی و پرسش از بچگی بدش می امده و همین طور ادم هایی که از  یک شاخه به شاخه ی دیگر می پرند . "

در لیوانی که خیلی هم زیاد می دانم دوستش دارد برایش قهوه می ریزم . نشسته ایم روی کاناپه ی جلوی تلویزیون . مادر بزرگ دارد یکی از این جوراب های رنگی زمستانی را می بافد . کلی از این ها برایم بافته . این یکی یشمی است . ان ها همه رنگ های شاد و جیغ بودند .  انگار از نگاهم به کاموا سوالم را متوجه شده باشد . می گوید :" به تناسب تغییر رنگ ها در طرح هایت این رنگ را انتخاب کردم ."

از کسی که پشت خط بود می پرسم و او می گوید :" زنی بوده که فکر می کند تلف شده . داشتم با او صحبت می کردم که ناگهان پرسید فلان سریال را می بینم یا نه . می دانی این چیز ها عصبانیم می کند ."

می گویم این روز ها خیلی کسلم . می گوید می دانی من وقت هایی که هم سن تو بودم بی حوصله که می شدم نقاشی می کشیدم . اما پیشنهاد این کار به تو مثل تفاوت نگاه ساحل نشین ها و در حسرت دریاها به دریاست .

می پرسم چرا هیچ وقت عاشق نشده ؟ می گوید : چون هیچ وقت سریال دیدن را دوست نداشته ؟

زل زده ام به چشم هایش . می فهمد که متوجه نشده ام . می گوید : همیشه از به دنبال کردن بدش می امده . می گوید عشق یعنی انتظاز . یعنی کانل را عوض نکن . همین جا بنشین و خوب به من خیره شو . بعد من می گذارم می روم و تو منتظرم بمان . تو خسته می شوی و می روی سریال های دیگر را میبینی . بعد می بینی کلی عشق داری برای شدن . حالا تو میمانی  و معشوق هایی که از هر کدامشان یک تکه را برداشته ای . که دانه دانه تمام می شوند و نمی توانی حتی صدایشان کنی . نمی دانی  حتی اسمشان چه بوده . می روی سراغ بعدی . می بینی ؟ . تو همیشه تنها می میمانی . با عشق . یا بی عشق .

می گویم : خوب اما می شود عشق را در لحظه هم پیدا کرد .

می گوید صبر می کند تا عاشق شوم و بعد جواب ای جمله ام را خواهد داد .

بلند می شوم و می روم پی عشق.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/01ساعت 23:45  توسط نوه  | 

کتانی 3

 

امروز قرار بود ساسان بیاید این جا . ساسان پسر خاله شیدا . ان قدر مضحک و خشک است که حال همه را به هم می زند . همیشه کفش های رسمی می پوشد . از همین ها که ادم شب عروسی اش به زور پایش می کند . به قول مادربزرگم بیچاره پاهایش . معلوم نیست چه قدر دلشان لک زده برای یک بار کتانی را امتحان کردن . می خواهد بیاید اینجا که در مورد مسئله ی بزرگی با مادربزرگم صحبت کند . اما نه من و نه مادر بزرگ هیچ کداممان نمی دانیم چه مسئله ای . مادر بزرگ می گوید : تلفن که زنگ خورده و او طبق عادت همیشگی بعد از سه زنگ جواب داده و ساسان با ان صدای جدی اش گفته : سلام مادر جون . امروز می ایم خانه . مسئله ی مهمی ست که باید به شما بگویم و بعد هم گفته که حالتان را بعدا می پرسم و وقت ندارم . خدا حافظ .

کار های جدی هم می کند لابد که همیشه جلسه دارد و همیشه هم وقت ندارد .

عصر می شود . مادر بزرگ کتاب شازده کوچولو را به من داده تا برایش نقاشی اش را بکشم . من در اتاق کار هستم و نقاشی می کشم که زنگ در را می زنند . مادر بزرگ در را باز می کند . عجیب است که حاضر نشد به اپارتمان برویم . گفت این یک راز است . باید کمی بزرگتر شوم تا درک کنم . در را که باز کرد ساسان بر خلاف همیشه خودش را انداخت توی خانه . توی بغل مادرجون و یک هو زد زیر گریه . من از پشت پنجره ماتم برده بود . نقاشی را کشیدم فقط پاهایش مانده بود و رنگش .

هیچ از حرف هایش را نشنیدم . اما ساسان کفش های کتانی به پایش کرده بود و موهایش هم یک جور خاصی بود که قیافه اش را تماما تغییر داده بود . از ان پسر هایی شده بود که ادم دوست دارد دوستشان داشته باشد .

  گریه می کرد و تندتند حرف می زد  .

حواسم به کل پرت شده بود . ان قدر به کتانی های در پایش فکر کردم که نفهمیدم چه طور کفش کتانی برای شازده کوچولو کشیدم . فقط یک هو به نقاشی نگاه کردم و ماتم برد .

ساسان رفت . و مادر بزرگ تا در همراهی اش کرد .

امد توی اتاق و گفت : پسرک عاشق شده / تمام خودش را عوض کرده / حالا بی عشق با ته مانده ای از شخصیتی که مال خودش نیست تنها مانده . /

نقاشی را که دید گفت : انگار همه چیز را از پشت پنجره فهمیده ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/16ساعت 0:37  توسط نوه  | 

کتانی 2

 

شامپانزه ها حیوانات مورد علاقه اش هستند  . توی اتاقش پر است از عکس هاشان . اما هیچ وقت حاضر نشد یکی از ان ها را در خانه داشته باشد . وقتی از او خیلی قبلتر ها دلیلش را پرسیدم . گفت : حیوان ها و ما راهمان جداست . گفت می شود ان ها را دوست داشت و به دنیایشان علاقه مند بود . اما اوردنشان به خانه مثل این است که یک فرشته را از بهشت را بیاوری به دنیای ادم ها . گند می زنی به زندگی اش . من هم مثل اغلب اوقات هیچ نگفتم .

داشتم توی اتاق نقاشی می کشیدم و به او نگاه می کردم از پنجره . داشت بند های کتانی صورتی اش را عوض می کرد . بند های بنفش جیغ و خوش رنگی را یک جور خاصی بست . بعد امد توی اتاقم با کفش ها . نشست کنارم و نگاه کرد به نقاشی . کتانی ها ی او را کشیدم وقتی که پاهایش درش هستند .

گفت که هیچ وقت بند های کتانی را نباید این ریختی بست / گفت حالش گرفته / گفت کتانی ها هویتشان از بین رفته / گفت کفش های پاشنه بلند پیش این ها شرف دارند  / گفتم خوب چرا عوضش کرده ؟ / گفت فکر می کرده خوب می شود اما نشده . / گفتم برویم پیاده روی ؟ / گفت با این کفش ها / گفتم نه / رفتیم به سراغ کمد ارشیوش / کتانی های قرمزش را برداشت و گفت : بعضی وقت ها این خلاقیت های جدید گند می زنند به هویت اشیا .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/04/14ساعت 0:43  توسط نوه  | 

کتانی 1

 

نشسته بودم کنارش . داشت با گوشی تاچ جدیدش ور می رفت . گفتم بگذارد که من هم کمی به ان نگاه کنم . گفت گوشی ناموس ادم است . ان هم وقتی تاچ باشد . من هم هیچ نگفتم . خواستم بلند شوم که پیشنهاد پیاده روی را داد . با این که از حرفش دل خور بودم قبول کردم . می دانستم پیاده روی با او حتی تا سر کوچه مثل یک دور دنیا را دیدن است و به صد بار تاچ و ماچ هم می ارزد . من حاضر بودم و او هم داشت بند های کفش کتانی مشکی اش را می بست . گفتم : امروز ؟ امروز چرا مشکی ؟ گفت : امروز صبح که از خواب بیدار شده  چشم های  خورشید خسته بوده و ورم کرده . انگار که شب قبل خوب نخوابیده است . مشکی پوشیدم تا زود تر شب شود . خورشید زیادی خسته است.   

راست می گفت . امروز از همیشه بی حال تر می تابید .

در را که باز کردیم . کفش های کتانی مادر بزرگ شروع کردند به جست و جوی شب و مادر بزرگ ان روز فقط همین را گفت : وقت هایی که روشنایی بی حال و خسته است حتی اگر تاریکی پر از تنهایی و ترس و غم بود به سراغش برو . نه این که تاریکی خوب باشد نه . اما گاهی روشنایی به استراحت نیاز دارد . به یک خواب ارام .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/12ساعت 23:57  توسط نوه  |